تبليغاتX
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

سال 3000 به روایت تصویر









+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 15:33 توسط نیلوفر |

خوش به حال ...
 
خوش به حال آن زنی که در زندگیش تو راه بروی
 
 
خوش به حال زنی که برایش تو شیرین زبانی کنی
 
خوش به حال زنی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره
 
 
شود
 
 
خوش به حال زنی که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنت را
 
باز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند
 
حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ، به کش و قوس
 
 
های تنم
 
در حسرت دستهایت پرپر میزنم
 
چقدر برایت قصه بگویم
 
چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم  ، موهایت را نفس بکشم تا خوابت
 
 
ببرد  ؟
 
چقدر نگاهت کنم ؟
 
نگاهت کنم تا خوابت ببرد
 
چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:42 توسط ملیکا |

میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 که مــــرا گرم میکند
 و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
وصــال را تصـــور کنم...
 اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
 و منتــظرم
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
 بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.

میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را
 بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 22:20 توسط نیلوفر |

گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 14:17 توسط نیلوفر |

آه بس است تا به كي مرا با غرورت عذاب خواهي داد.

محبوب مغرورم : دنيا فاني است زيبايي ها چون بهار خواهند گذشت از

روزي كه عشقم را نسبت به تو ابراز كردم در نگاه هايت بارقه اي از تكبر

و خودخواهي درخشيدن گرفت.

مي پنداشتم مرور زمان اين بارقه را محو خواهد كرد اما بر خلاف ارزويم

بيشتر شد.

آيا ديده اي باد خزاني غنچه هاي زيبا را چطور به يغما ميبرد و هيچ توجه

داشته اي كه سياهي شب بر روشنايي روز چيره مي شود.

در آرزوي روزي باش كه غرورت گل عشقمان را پژمرده سازد و جز

گلبرگ هاي خشكيده چيزي باقي نماند.

از آه هاي دلخراش و سوزانم بترس كه مبادا فرشته ي عشق ترحم

كرده و آه من تخت غرورت را ويران سازد.

تو كه چنين آرزو داشتي چرا عاشقم كردي و مغرورانه دستم را از

دامنت رها كردي.

برو محبوب مغرورم...........

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 23:19 توسط ملیکا |

Man gharibahne be khosh bakhtie khod minegaram va to tanha

dalili ke mara shad koni.

 
Ey ke noshide 2 cheshmanat az cheshmehye ahoo.


Lahzeyee dostie man dostie to har 2 afsaneye sang asto sabo.

 
In sholehye atash ke bar tane man mizanad az cheshmane kist?

 
Kolbehye taro khamosh-bastari sardo tohi ra garm mikonad az

cheshmane kist؟

An nasim,an omid,an nafas,an cheragh toee to ke vojodam az

garmaye vojodat garm shodeh

تولدم مبارک 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 13:18 توسط ملیکا |

یک لیوان که ترک خورده سالهای سال اگر دست
 
نخورد می ماند
 
اما حتی اگر یک میلی متر جا بجا شود
 
امکان هر نوع ریختن یا شکستنی را دارد
 
احساس انسان ها مانند یک لیوان می ماند

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 5:13 توسط ملیکا |

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي

چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به

پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام

ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 23:13 توسط ملیکا |

قومي متفكرند اندر ره دين
 
قومي زگمان فتاده در راه يقين
 
مي ترسم از آن كه بانگ آيد روزي
 
اي بي خبران راه نه آنست و نه اين!!!...
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 23:9 توسط نیلوفر |

جوهر عشق رنج بردن براي چيزي و پروردن آن است  يعني عشق و رنج جدايي نا پذير
 
است .آدمي چيزي را دوست دارد كه براي آن رنج برده باشد و رنج چيزي را برخود هموار
 
 مي كند كه عاشقش باشد
اريك فروم
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:59 توسط نیلوفر |

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند
دعا
+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 15:34 توسط ملیکا |

 
 
 
زندگی شاید سیبی است سرخ
 
 
گرد و زیبا و لجوج
 
و جماعت انگار
 
مثل کرم داخل آن می چرخند
 
 
 
 
 زندگی پر از بلندی و پستی است
 
اما ما انسان ها عادت بر این داریم که در بلندی ترس از پستی داریم
 
و در پستی حسرت بلندی را می خوریم

 

 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:31 توسط نیلوفر |

اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من

لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضاي خانه,كوچه,راه
 
در هوا,زمين,درخت,سبزه,آب
 
در خطوط در هم كتاب

در ديار نيلگون خواب
 
اي جدايي تو بهترين ترانه ي گريستن

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
 
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن
در كنار تو

من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
 
نازنين من

نام تو مرا هميشه مست مي كند

بهتر از شراب
 

بهتر از تمام شعر هاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي ست

من تو را به خلوت خدايي خيال خود
 
بهترين بهترين من خطاب مي كنم
 
بهترين بهترين من...
 
فريدون مشيري
 
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18:27 توسط نیلوفر |

چه کردي با من؟...
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:59 توسط ملیکا |

تاریکی می خواهد بر من غلبه کند
 
هنوز به اعماقش نرسیده ام
 
هنوز می توانم به روشنایی بازگردم
 
اما هر بار که به تاریکی کشانده می شوم
 
بازگشتم سخت تر می شود
 
نمی دانم چه اتفاقی دارد برایم می افتد ...
 
نگرانم
 
پریشانم
 
سرگردانم
 
احساس میکنم روشنایی
 
به جای آزار چشمانم
 
روحم را آزار میدهد ...
 
با اینکه از تاریکی نمی ترسم
 
و از بودن در تاریکی لذت می برم 
 
و با اینکه در روشنایی آزرده می شوم
 
اما روشنایی را بر تاریکی ترجیح می دهد
 
میان این برزخ چه می توانم بکنم ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:51 توسط ملیکا |